خوشتر ز شعرِ خواجه کدام است؟ آن تویی !
ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۸   کلمات کلیدی:

از تو نشان گرفتم و دیدم نشان تویی

من بی‌هوا پریده‌ام و آسمان تویی

 

ای نقشِ تاک حک شده بر باغِ دامنت

هر جرعه‌ی شراب به هر استکان تویی

 

تقویم‌ها به شوقِ تو تکرار می‌شوند

بوی خوشِ بهار پس از هر خزان تویی

 

از ابتدای عشق تویی تا تمامِ عشق

هم ساربان تو هستی و هم کاروان تویی

 

در کوره‌ راهِ حادثه دل در تو بسته‌ام

طوفان گذشت، جلوه‌ی رنگین کمان تویی

 

ای یار! ای ترانه‌ی شب‌های انتظار !

خوشتر ز شعرِ خواجه کدام است؟ آن تویی !

 

جویا معروفی


 
غمِ بزرگِ مرا غمگسار خواهد کشت
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٦   کلمات کلیدی:

اسیرِ بندِ قفس را حصار خواهد کشت

ولی اسیرِ تو را انتظار خواهد کشت

 

به عاشقان بسپارید منتظر باشند

که پادشاهِ خزان را بهار خواهد کشت

 

به هوش باش که صیادِ ناشکیبا را

کرشمه‌های نگاهِ شکار خواهد کشت

 

به هوش باش که جویندگانِ شادی را

فضای بهتِ شبِ سوگوار خواهد کشت

 

قسم به جانِ عزیزت که در شبِ عُسرت

غمِ بزرگِ مرا غمگسار خواهد کشت

 

تو در کنارِ منی؟ ... نه، تو در خیالِ منی

"مرا که مستِ تواَم این خمار خواهد کشت"

 

 

جویا معروفی

مجموعه شعر "از اینجا که منم" / انتشارات فصل پنجم


 
ای ناخدای پیر! خدایت کو؟!
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥   کلمات کلیدی:

ایرانِ من! بریده‌ی نایت کو؟

ای در خودت شکسته! صدایت کو؟

 

بلبل! چه شد ترانه‌ی شادانت؟

ای بوستان! شکوفه‌سرایت کو؟

 

ای شعرِ خواجه سردرِ ایوانت

ای نسخه‌ی خجسته شفایت کو؟

 

لختی نسیمِ نافه‌گشا رد شد

ای زلف! قصه‌های رهایت کو؟

 

ای جویبارِ خسته و خشکیده

حالا که ساکنی، گِل و لایت کو؟

 

بارانِ غصه است و پناهی نیست

هان ای وطن! بگو که ردایت کو؟

 

گم‌کرده ساحلیم و پریشانیم

ای ناخدای پیر! خدایت کو؟!

 

ای خاک! گوشِ من به دهانِ توست

دردت به جانِ من، گله‌هایت کو؟

 

 

جویا معروفی

تیر 1395


 
من آهِ اهلِ فضلم و در سینه مانده‌ام
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۱   کلمات کلیدی:

 

بس طعنه‌ها که بر شبِ بی رونقم زدند
بی بند و بارها
نامردمانِ جاهل و دنیا مدارها

 

اما شکوهِ قامتِ درویشیِ مرا
از طعنه‌های پوچ گزندی نمی‌رسد

 

دنیا به کامِ مردمِ دون است
من قانعم به سفره ی خالی
ابلیس را به ذلت از این خانه رانده‌ام
مجموعه‌های عبرتِ دنیای کهنه را
عمری ست خوانده‌ام

 

از من شکایتی به شمایان نمی‌رسد
ای مردمِ جهان!
من آهِ اهلِ فضلم و در سینه مانده‌ام!

 

 

جویا معروفی


 
بهار از قفسِ تنگت ای سحر رد شد
ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٥   کلمات کلیدی:

 

سلام بر تو که صبحِ ستاره‌ بارانی
ولی به چنگِ شبی
سلام بر تو که زیبایی و اسیرِ تبی

 

چرا در این شبِ تاریکِ ناتمامِ پلید
به ما نمی‌تابی ؟
چرا نمی‌آیی ؟
چرا به گوشه امید ما نمی‌گذری ؟
چقدر در سفری !

 

بهار در اثرِ غصه‌ها نمی‌میرد
سرود می‌خواند
ترانه می‌زاید
شکفته باش که در گوشه گوشه‌ی جانت
نفس نفس به خدا بوی عشق می‌آید

 

اگرچه دزد خزان چند شب اسیرت کرد
اگرچه سردیِ دی در برابرت سد شد
ستاره چشمک زد
بهار از قفسِ تنگت ای سحر رد شد !

 

 

جویا معروفی

از اینجا که منم / انتشارات فصل پنجم


 
به هرچه می‌نگرم جز خدا نمی‌بینم
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٤   کلمات کلیدی:

به جز خدای، کسی آشنا نمی‌بینم

به هرچه می‌نگرم جز خدا نمی‌بینم

 

زمینْ ستایشگر، آسمانْ ستایشگر

به وقتِ ذکر و نیایش چه‌ها نمی‌بینم

 

شکوهِ نورِ تو را صبح و شام می‌شنوم

چه غم که بانگِ صدای تو را نمی‌بینم

 

درخت نامه‌ی سبزِ خداست، بسم الله

درونِ نامه‌ی حق، جز صفا نمی‌بینم

 

ودیعتی که به ما داده‌اند، پیمان است

به خیلِ عشق یکی بی‌وفا نمی‌بینم

 

به هرچه می‌نگرم نام و یادِ حضرتِ اوست

به هرچه می‌نگرم جز خدا نمی‌بینم

 

 

جویا معروفی


 
کجاست جنگلِ انبوهِ سروهای جوانت ؟!
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی:

کجاست جنگلِ انبوهِ سروهای جوانت ؟!

وطن بگو که چه‌ها رفته بر تو وقتِ خزانت

 

وطن بگو که چه دیدی به شام حادثه باران

که تیرهای قضا خورده بر میانِ کمانت

 

به هر زمانه بلایی، به هر کرانه عزایی

چه آرزوی محالی‌ست شادی و هیجانت

 

تبر که خصمِ درخت است، از تبارِ درخت است

چه ننگ و داغِ بزرگی‌ست جهلِ بی خبرانت

 

به رغمِ غصه و اندوهِ بی کرانه، وطن جان !

به سازِ خاطره بنواز و شوقِ "جامه درانَ‌"ت

 

گلی به نامِ بلندت دوباره می‌دمد از نو

قسم به بامِ دماوند و شوکتِ سبلانت

 

 

جویا معروفی

از اینجا که منم / انتشارات فصل پنجم


 
بیچاره بادهای اسیرِ حباب‌ها
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

زندانیانِ وهم

جویندگانِ ساحتِ خورشیدیِ شب‌اند

در جستجوی آب، روانند در کویر

در بندِ خود اسیر

اینان به جز حوالیِ خود را ندیده‌اند

 

قربانیانِ وهم

حتی به قدرِ هیچ، قدم بر نداشتند

بیهوده رفته‌اند به سودای خواب‌ها

در خویش مانده‌اند

بیچاره بادهای اسیرِ حباب‌ها !

 

 

جویا معروفی

8 / 4 / 1394


 
← صفحه بعد